کد خبر 114887
۱۴ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

رفیق آن باشد که.../خاطره

اما وقتی وضعیت من را می بیند...

تهران_حیاتبرای مدتی مسئولیت خرید و پیمان های نیروی هوایی را بر عهده داشتم. در یکی از معاملات متأسفانه ناخواسته به دام یکی از دلال های بین المللی افتادم و چند فقره چک تضمینی به من دادند که همه قلابی بودند. من بدون اطلاع از این موضوع چک ها را به حساب چند شرکت که از نیروی هوایی طلبکار بودند گذاشتم. دو روز بعد اطلاع پیدا کردم که چک ها تقلبی اند و صادر کننده چک ها هم متواری شده است. ناچار دست به دامن مراجع قضایی شدم و ماجرا را از این طریق پیگیری کردم. روزی تیمسار ستاری مرا خواست و گفت: چکار کردی؟ گفتم کارها دارد از سوی مراجع قضایی پیگیری می شود و ان شاء الله وصول خواهد شد! تیمسار یک فقره چک تضمینی به مبلغ سیزده میلیون تومان از کشوی میزش در آورد، به دست من داد و گفت: این چک در دستت باشد، اگر یک موقع سازمان و نهادی که طلبکار است چیزی گفت و تحت فشار قرار گرفتی طلبشان را بپرداز! پنج ماه از ماجرا گذشت تا اینکه خوشبختانه توانستیم با یاری نهادهای قانونی، طلب سازمان را وصول کنیم و به حساب های مربوطه بریزیم. یک روز من چک تیمسار را که هنوز نزدم بود برداشتم و بردم خدمت ایشان و گفتم مشکل حل شد.تیمسار بسیار خوشحال شدند. وهمان موقع تلفنی با جایی تماس گرفتند و گفتند: نگفتم آقاخانی نمی گذارد حق نیروی هوایی از بین برود! امروز طلبش را وصول کرده و چک من را هم آورده. بعد ها متوجه شدم که تیمسار چند روز قبل از آن ماجرا منزلی را که در نارمک داشته فروخته تا با پولش مشکلات خانواده اش را حل کند، اما وقتی وضعیت من را می بیند چک فروش خانه اش را به من می دهد تا پشتوانه ام باشد. تیمسار غلامرضا آقاخانی/خاطراتی از شهید سرلشگر منصور ستاری منبع: کتاب پیک افتخار

برچسب‌ها